![]() |
![]() |
|
|
کف بین پیر یه روز یه کف بین پیر نشست و فالمو گرفت، اون رفت و هرچی گفته بود، فکرو خیالمو گرفت. غریب بود و یکم سیاه، مهربون وخمیده پشت ،چه بوی اسپندی میداد، چشاش نجیب بود و درشت بهم نگاهی کرد وگفت : فالتو میخوای بگیرم؟ گفتم: بگیر، گفتم: بگیرو بعدهم بگو ! بگو چه وقت میمیرم! گفت: پسرم کف میبینم، قهوه و فنجون ندارم، نه بلدم نه دوست دارم، اداشونو در بیارم گفتم : بگو اینم دستام از روی چپ میگی یا راست؟ خندید و گفت: فرقی نداره ،هر دستی که میل شماست. توزندگیت سختی دیدی فالت چرا پراز غمه؟( ب) توی اسمت میبینم درست میگم نه؟ بهنامه ؟ یکی رو دوست داشتی که رفت، زنا همشون عین همن! خوب هم توشون پیدا میشه اما خوبا خیلی کمن! بچه بودی چندتا خطر، گذشته از بیخ سرت ،خیال داری سفر بری، خیره الهی سفرت. یکی دیگه تازگیا تو زندگیت پیدا شده! زیاد بهش تکیه نکن، دوستت داره ولی بده! دشمن چقدر زیاد داری، راستی مگه چه کاره ای؟! فکر نکنم دارا باشی ،نمیبینم ستاره ای! دوسه تا لکه میبینم! دلت شکسته از کسی؟ یکی ته قلبته که میخوای بهش زود برسی. خدا رو از یاد نبری آینده اتم پاک ونیکه دوسه تا سد تو راهته! دوتا بزرگ یکی کوچیک . یکی تو قوم وخویشتون یکم مریضه مگه نه ؟ همونه که اسیرشی، واست عزیزه مگه نه ؟ نگامو چیدم از نگاش با کلی غصه خندیدم، اصلا چی گفت و از کی گفت و فالم چی بود نفهمیدم ... آدمای فالای من مثل خودش غریب بودن، یعنی که خطای دستم این قد کج و عجیب بودن ؟ خیلی خجالت کشیدم،غم از نگاش چکه میکرد گفتم:چرا فال میگیری تو این هوای خیلی سرد ؟ چیه فالت درست نبود؟ میخوای که مزدم رو ندی؟ نه، هرچی گفتی راست بودش. تو راه حل هم بلدی ؟ بغض گلوش آخر سر تو شهر چشماش ترکید. گفت: پسرم، باور نکن ،هیچکسی فردا رو ندید. من، یه غریبم و اسیر توشهرتون دربدرم ،دروغ میگم تا شبمو یه جوری به فردا ببرم ! منم یه بنده ام مثل تو، تقدیرامون دست خداست، من کی باشم که بتونم بگم تو طالعت کجاست؟ گذشتم و نذاشتم وبیشتر از این بهم بگه، اون ولی گفتش: واسه فال نرو پیش کسی دیگه دیدم اونو که دوباره، به یه کسی دیگه رسید، بازم همون کف بینیا دوباره بغضش ترکید! دنیای بی وفای ما از این کسا زیاد داره ،از زمین واز آسمون غریب و کولی میباره ، از همه چی که بگذریم تمامشم دروغ نبود شایدم بخاطر همین سرش زیاد شلوغ نبود ! سر اونا که راست میگن، همیشه خیلی خلوته چه توی فال، چه توی زندگی، دنیا پر از خیانته. کف بین پیر هر چی که گفت، دلم یه گوشه ای نوشت ،تا ببینه حق با اونه یا بازیای سرنوشت! همه شبیه هم شدیم ،فالامون هم عینه همه، اما، فقط اون از کجا دونست که اسمم بهنامه ؟؟؟ اینکه تموم شدو گذشت اما، عجب کف بینی بود ته دلش زلال تر از پیشگوییهای چینی بود. دستام براش فرقی نداشت، اون با دلش فالمو گفت، از بعضی حرفا بگذریم دروغ چرا راستاشو گفت. دلو ببین که همه جا یه جور به دردت میخوره، یکی باهاش فال میگیره، یکی پولاشو میشماره . خلاصه که دلای پاک قسمت هر کس نمیشه ، دلای روشن وزلال ماله غریباست همیشه . این هم یه غصه ی عجیب، فالی که چیزی نمیخواست، کف بینی با یه قلب صاف ، نه دست چپ ،نه دست راست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 1:48 توسط ندا |
|
|
ای که با ناز نگاهت دلم و دیونه کردی پا گذاشتی توی سینم توی قلبم خونه کردی ای که وقتی تو رو دیدم دل تنهام زیرورو شد با تو بودن تو رو داشتن واسه من یه آرزو شد طفلی دل عاشق من به خودش می گفت همیشه آرزوی با تو بودن یه روزی راس راسی می شه ولی آرزوم بزرگ بود تو به یاد من نبودی من با تو بودم همیشه ولی تو با من نبودی تا تو رد می شدی قلبم از تو سینه کنده می شد میومد پشت چشام و منتظر یه خنده می شد تو که اخم می کردی سنگ دل قلب عاشقم می ترسید همش از ترس جدایی حیونی دلم می لرزید من که عاشق تو بودم چرا عشقم و ندیدی چرا قلب عاشقم رو تو به خاک و خون کشیدی
خواننده : همایون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 2:50 توسط ندا |
|
|
نیمه شب آواره وبی حس وحال درسرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظربازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم وسربسته بود چون من از تکرار، او هم خسته بود آمد وهم آشیان شد با من همنشین وهم زبان شد با من خسته جان بودم که جان شد با من ناتوان بود توان شد با من دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد بسر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد ودر خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش ، گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل، زیباست دل گر تو زورقبان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زعشق روی تو حیران شده درپی عشق تو سرگردان شده گفت: گفت درعشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور، خمارم بدان با توشادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایت مجنون شده برلبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی طاق بود روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه، پیمان ساده بست ساده ام آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر نا گاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم که او هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد بین ، وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم، باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:4 توسط ندا |
|
|
سلام ، سلام پر از شکوفه وباران من بر تو که دلت از جنس بهارست و چشمه ساران روزگارت خوش . دلم برای سخن گفتن با تو تنگ شده بود ، گر چه به شکل دیگری با هم سخن می گوییم ، ولی حلاوت نامه طراوت دیگری دارد . ما انسانها مثل آدم به هوا ، یا ماهی به دریا ، مثل زمین به باران و خورشید به هم نیازمندیم . همه ی آد مها این گونه اند ، این چنین است که ما اجتماعی ترین موجود خداوندیم . پس چگونه است که گاهی در حق هم جفا می کنیم و عشق را در پستوی دلمان مخفی . فقط محبت است که می تواند این عشق را زنده کند وبه زندگی رنگ تازه ای ببخشد . غنچه از خواب بیدار شده ، گلی زیبا و دوست داشتنی ست . خار به گل خندید و سلام گفت و جوابی نشنید، خار رنجیده خاطر شد و هیچ نگفت . ساعتها چند گذشت و گل زیباتر از همیشه خود نمایی می کرد . دست بی رحمی آمد تا گل را بچیند ، گل سراسیمه و وحشت زده می گریست و نمی دانست که چه باید بکند . خار که متوجه این موضوع شده بود ، با همه توان در آن دست خلید و گل را از مرگ رهید . صبح فردا که رسید ، خار با شبنمی از خواب پرید ، گل صمیمانه به او گفت : سلام ، سلامی که سرشار از عشق و ارادت بود . در کنار ما هم چیزهای زیادی است که تصور می کنیم وجودشان ضروری نیست ، اما در لحظاتی از زندگی آنچنان نیازمندشان خواهیم شد که نبودشان مرگ است و حضورشان زندگی چشمانمان را برای دقایقی ببندیم و در مورد اطرافیانمان فکر کنیم . ذهن مانند صخره ست اما قلب ما همانند جویبار... حیر ت آورست که بعضی از آدمها ، جمع کردن آب را پشت صخره را بر جاری شد نش ترجیح می دهند . باید که مثل آب جاری ، روان وتر وتازه، زندگی بخش باشیم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:37 توسط ندا |
|
|
· افتخار عبارت است از اعتماد به نفسی که در عمل مشهود شده است . · ضمانتی برای بودن نمی خواهم و نیازی به مجوز برای بودنم ندارم. من خود تضمین و مجوزم . · کسانی ازپله های موفقیت بهتر بالا می روند که پایشان را بر پله های فرصت بگذارند . · انسانی که برای خودش ارزش قایل نیست ، برای هیچ کس و هیچ چیزدیگر هم نمی تواند ارزش قایل باشد . این راند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 0:33 توسط ندا |
|
|
سلام بر همه ی عزیزانی که نسبت به من لطف دارن آره مدتی بود که اصلا حوصله نداشتم و از نوشتن خیلی دور شدم ولی حالا دوباره میخوام بنویسم . امیدوارم که بتونم با نوشتهایم رضایت همگی رو جلب کنم و اگر هم نقصی در مطالب باشه چشم انتظار انتقادات شما هستم . حق یار همگی . زندگــــی در حسرت بی فردایی با دو انگشت خود می زنم نقشی بر آب با دو دیده ی پر زحسرت می کشم تصویری از مردآب می خوانم با حنجره ای شکسته دردل شب سوت تاریک ، سرد و خموش. می خواند بوم شوم بر بالای یکی شاخه درختی . هر دو وا مانده از روزگار متحیــــــــریم می خوانیم و می نالیم تا صبح می کشیم رنجها ، می زنیم فریادها . می بینیم در آن دور دستها میان دسته های بید جوان سایه ای تاریک ، انگار سایه ی کسی است . با خود زمزمه می کنم : او چیست؟ او کیست؟ تصویری از من است ؟! می شنوم یکی ناله و آه می دهد پاسخ به من، مردآب : برد بار باش ... او زندگی است . بکوش تا او را درون صحرا ، در دل کوه در زیر این سقف سیاه " بیابی آن را " به بینوایی خود در این تحیٌر پی بردم گفتــــــــــم: زیباست زندگــــــــــــــــــی ، اگر قدرش بدانـــــــــــــــــی . زندگی زیبایی می آفرینــــــد، اگر آدمش با شــــــــــــــــی . فکـــــــــــــــــــــــــــــــرکردن مهـــــــــــــر و عشق ورزیدن کینه و خشم و نفرت را دور ریختن همه انشایی است بی زبـــــــــــــــان می خوانیم همـــــــــــــــــــــــه آن را در ددل خود می گوییــــــــــــــــــــم : دست تقدیر است ،روزگــــــــــــار ـــ می آیِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــــــد و می رود " بی اصــــــــــــــــــــــــــــــــــــرار "
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 0:52 توسط ندا |
|
|
پیامبراکرم (ص) می فرمایند : اگر می توانید هر روز را نوروز کنید: یعنی در راه خدا، به یکدیگر هدیه بدهید و با یکدیگر پیوند داشته باشید. بهار را جور دیگر باید دید .... دیدن ونظاره کردن به طبیعت وماهیٌت هر چیز به خودی خود چیزی نیست که فقط با چشم بتوان درمان کرد بلکه باید با نور دل با همه ی اشیا رابطه بر قرار کرد. باید چشم بصیرت داشت تا بتوان هر آنچه که هست را همانطور دید باید دری به روی خود از سوی آسمان باز کرد ، باید دیده ای از دریا داشت ،باید تا بی کران ها نگریست، باید جور دیگر شد تا بتوانیم جور دیگر ببینیم. من نمیدانم و همین درد ندانستن مرا رنج میدهد که چرا انسان ، این بنده ی عالی قدر هنوز در تلاشهایش با بن بست رو به رو می شود؟ چرا نمیتواند طبیعت ، دنیا وزندگی را به نحو دیگری ببیند؟ چرا رابطه ی او فقط به کسر وجذ ٌر و هندسه وصنعت وپول ودلار ختم میشود وهیچ احساس ودرکی از زندگی حقیقی نداشته باشد؟ خدا وند انسان را آزاد آفرید وبه او قوٌه ی ادراک داد تا بتواند هرآنچه را که آفریده با دیده ی دل ببیند. به او گوهری قیمتی و دست نیافتنی داد که اگر هر کس به او دست یابد از همه ی این مادیٌات ها می گریزد و تنها به معنوٌیت ها مشغول میشود ربٌ العالمین بر آدمیزاد منٌت نهاد وبه او نعمت زندگی داد تا به عظمت ویگانگی او پی ببرد وکمر به بندگی وعبادت ببندد ودست از عمل ناشایست بردارد و در همه حال خدا را حاضر و واقف بر احوال خویش بیند وبه یاد او باشد. "زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت ، از یاد من وتو برود . زندگی هندسه ی ساده ویکسان نفس هاست ." " سهراب سپهری " " زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است . تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است ." "فریدون مشیری " چه دلیلی دارد که هنوز انسان مهربانی را نشناخته ونمی داند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است؟ چرا انسان تا این اندازه باید با خوبی بیگانه باشد ؟ " خوب بودن بخدا سهل ترین کار است." " فریدون مشیری " عمر ما همچون گلهای بهاری نوشکفته است. زیبایی انها نیز تا یک حدٌ بخصوصی است. تن که بر اسب هوا، عمری تاخت نشد آگاه که افسار نداشت پروین اعتصامی قدر این ایام ناچیز را باید دانست چون فصل خزان آن زود فرا میرسد. پس چه بهتر که سبدی از گل برچینیم –گلهای محبت، گلهای دوستی – بیفشانیم بر روی دوست وهرآنکه دوست داریم یا نداریم ، زیرا که راز خوشبختی هر کس در پرا کندن اوست. حا ل که خوشبختی هر کس در دوست داشتن غیر است، پس بیا تا از میان فاصله ها را برداریم . کینه، نفرت و بی زاری را از دل بزداییم . شکوفه ای باشیم و بر درختی تهی از بار بپیوندیم. غنچه وار بر مرکب عشق ساقه ها سواره به باغ نسترن برسیم تا محبت را احساس کنیم. بیا تا به کبوتران پیغام ، پیغامی دهیم ودرآن به گلهای یک دشت، به نسیم ، به بلبلان مست باغ سلامی دهیم وآنها را نیز از راز خود با خبر سازیم تا دنیای کوچک خود را سرشار از مستی وشوق محبت کنیم. همچو کوه استواربا اراده بمانیم وچون رود خروشان در میان دشتهای صلح وصفا روانه شویم تا سردی پاییز از میان روح های افسرده مان برداشته شود وشعله های نیاز ، نیاز مهر و محبت زندگی در وجودمان رخنه کند وگرمی وصمیمیت را به میان خانواده هایمان به ارمغان بیاوریم. پس باشد که قدر این بهار وطبیعت زیبا را بیش از گذشته حس وچه بهتر با وجودمان لمس کنیم .شاکر این همه نعمات پروردگار باشیم . امید سازا بهار تنها برای طبیعت نباشد بلکه تمام وجود وجسممان نیز بهاری باشد . برخی می گویند: این سخنان بیهوده وگزاف است. زیرا که در این دنیا یی که گرگها دندان تیز کرده اند تا غرور وبزرگواری معنوٌیت را جریحه دار سازند بی گمان این امر ، غیر ممکن است. لکن سهراب سپهری میگوید: "زندگی خالی نیست . مهربانی هست ،سیب هست، ایمن هست. آری ، تا شقایق هست زندگی باید کرد." وباز میگوید: (هر کجا هستم ، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است. چه اهمیٌت دارد گاه اگر میرویند : قارچ های غربت؟ من نمیدانم که چرا میگویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست وچرا در قفس هیچ کس کرکس نیست، گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد. چشمها را باید شست واژه ها خود باد، خود باید باران شد . ... زیر باران باید رفت، فکر را، خاطره را ، زیر باران باید برد ، دوست را، زیر باران باید دید ، عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت. زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی "اکنون" است. ) سهراب سپهری از کتاب هشت کتاب " سال نو وبهار طبیعت بر شما مبارک باد " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 20:48 توسط ندا |
|
|
· حق طبیعی ، آزادی ای است که هر انسانی برای اعمال قدرت خویش بر سرنوشتش دارد. اشتیاق توام با اعتقاد نیل به مقصود را امید گویند،همین تمایل بدون ان اعتقاد، نومیدی و دلسردی است . توماس هابز · نبرد باخته ، نبردی است که فکر می کنی در آن بازنده شده ای . · فقط کسی که پارو نمی زند وقت کافی دارد قایق را به نابودی بکشاند . ژان پل سارتر · هر پیشرفت بزرگی در علم ناشی از بروز یک بی پروایی تازه در تخیل است . · رسیدن به یک هدف آغازی است برای دستیابی به هدفی دیگر . · شکست آموزنده است، ادمی که خوب فکر کند هم از شکست هایش می آموزد وهم از کامیابی هایش . جان دیویی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 19:54 توسط ندا |
|
|
عاشقانه آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است . ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من . عشق را ای کاش زبان سخن بود آنکه می گوید دوستت می دارم دل اندوهگین شبی ست که مهتاب اش را می جوید . ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار افتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من . عشق را ای کاش زبان سخن بود . احمد شاملو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:35 توسط ندا |
|